خــــاطــرات دوران نــــامــزدی من و تـو

ازدواج دانشکده ای است که انضباط،قناعت،بردباری و خویشتن داری را به انسان می آموزد

نامزدی... چه واژه ی شیرین و لذت بخشی

 

سلام

خیلی وقته چیزی آپ نکردم . راستش تو این ماه های آخر نامزدی و پایان این دوره از وبلاگ دوست داشتم با سکوت به تیک تیک ثانیه های آخر گوش کنم .به قول مسعود، ثانیه شمار زندگی مشترکمون دیگه  داره لحظه های آخر رو می شمره....

 دست کشیدن از این دوران شیرین ، خیلی سخت و رسیدن به دوران شیرین تر زندگی مشترک خیلی لذت بخشه. لذتی که تا تجربه اش نکنیم متوجه ش نمی شیم ، هر چقدر هم که خودمون رو جای دیگران بزاریم.

قبل از اینکه قصد ازدواج پیدا کنم دوست داشتم انقدر موفق بشم که روی پاهای خودم بایستم و تنها حتی بدون همسر ، از شیرینی زندگی لذت ببرم ولی حالا پس از گذشت 8 ماه و 28 هفته و 5 روز و 4812 ساعت و 7 دقیقه و 50 ثانیه  از اون روزی که نامزد کردم ، تازه متوجه شدم که چرا گفته شده که با ازدواج نیمی از ایمان انسان کامل می شه چون هر روز بزرگتر ، فهمیده تر ، با خداتر ، جذاب تر و با تجربه تر می شی و اگر عشق دنیوی خودت (عشق به همسرت)  رو به عشق خدایی متصل کنی و برای هر دغدغه ای که در روزهای شیرین زندگی ت شاهد اون هستی از خداوند مدد بخوای ، مطمئنا دراین راهی که انتخاب کردی نیمی از ایمانی رو که باید به خدای خودت داشته باشی رو کامل کرده و به اوج خوشبختی خواهی رسید. خوشبختی رسیدن به یک خونه مجلل ، همسری زیبا ، سرمایه ای کلان و ماشینی مدل بالا نیست خوشبختی طی کردن زندگی از راهی درست زیر سایه توکل به خداست.

باورهایی که من به شخصه قبل از ازدواج داشتم با باورهایی که حالا دارم خیلی فرق می کنه مطمئنا کسایی که ازدواج کردن به این حرف من رسیدن که در زندگی مشترک باید صبر زیاد، ایمان قوی ، قناعت پیشگی، دلی رئوف ، قلبی مهربان و مطالعه و دانسته های فراوان داشته باشی و باید بیش از پیش به خداوند قادر توانا توکل کنی. و البته خیلی چیزهای دیگه که نمی شه همش رو توی این صفحه مجازی جا داد.

کاشکی می شد بفهمید که چه حالی دارم. با تموم دغدغه ها و بی تجربگی هایی که توی این دوران داشتم ولی دوست ندارم ازش دست بکشم دوست ندارم تموم بشه شاید فکر کنید که دیگه خیلی دارم افراط می کنم ولی باور کنید که خیلی سخته ، خیلی. بی تابم انقدر بی تاب که می خوام ثانیه ها بایستند و پیش نرن اما نمی شه ... مسعودم جدیدا خیلی بی تابی می کنه هم برای رسیدن به من و شروع زندگی مشترکمون و هم برای موندن توی بهترین دوران زندگی. ولی هر دو امید داریم که بزودی لحظات شیرین تری در انتظارمونه .... انشاءالله.

از امروز تا شب عروسی م هر وقت که حرف رو به سکوت ترجیح دادم توی این صفحه می نویسم تا یادم باشه که چی بهم گذشت . تا ۴ مرداد چیزی نمونده ، تا اون روز باید عنوان وبلاگم رو عوض کنم ، می خوام تو انتخاب بهترین عنوان برای  "وبلاگی که می خواد از یک زندگی جدید حرف بزنه "  همراهی م کنید. دوست دارم هر عنوانی که به نظرتون قشنگ اومد رو بهم بگید تا من راحت تر تصمیم بگیرم.

 خوشبختی واقعی یعنی اینکه بتونی شاهد خوشبختی دیگران باشی ، امیدوارم همه شماها خوشبخت بشین و منم شاهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 20:32  توسط فرشته کوچولو  | 

روز تحویل سال 1389

 

شب قبل از تحويل سال در كنارم بود.روز تحويل سال بعد از خوردن صبحونه گفت مي ره خونه شون تا آماده بشه و بعد از ناهار سريع برمي گرده.بهش گفتم :خودتو زود برسون مي خوام چند ساعت قبل از تحويل سال كنارم باشي و اون هم قبول كرد كه زود بياد و رفت... ساعت مي گذشت و من كم كم كارها رو مي كردم بابا و مامان هم بيرون رفته بودن.ساعت 6 بود كه رسيد ولي من تو حموم بودم،شيريني خريده بود و كاكائو ، چون مي دونست كه من خيلي دوست دارم. نشست تا من بيام البته تنها نبود داداشم خونه بود و داشت خرده كاريهاي آخر سال رو انجام مي داد.

از حموم كه اومدم بيرون موهاموخشكيدم و با حوصله ي تمام يه آرايش خيلي قشنگ كردم  تا هرچي بهم نگاه كنه سير نشه...

كنارش نشستم سر تا پامو برانداز كرد و طبق معمول هر وقت كه مي خواد بگه قشنگ شدي و جلوي كسي نمي تونه بگه با ذوق چشماشو يكبار به هم فشرد و دوباره باز كرد و نگام كرد ، خنديدم و يواشي گفت: جونم.حس خوبي داشتم انگار منتظر يه اتفاق قشنگ بودم انگار مي خواست اتفاق قشنگي بيفته كه من نمي دونستم اون چيه ؟؟!!... يكدفعه بعد از صحبت تلفني داداشم با پسر عمه ام ، متوجه شدم كه قصد داره بره جايي. آب دهنمو قورت دادم عين بچه ها ذوق كردم و قند تو دلم بود كه آب مي شد و فقط منتظر رفتنش شدم.ساعت هول و هوش 7 و نيم بود كه رفت مسعودم از جاش پريد و گفت:  اينه... انگار اونم از اين اتفاق خوشحال شده بود.هر دو تو پوست خود نمي گنجيديم اولين سالي بود كه شريك زندگي هم شده بوديم ومهم تر از اون توي دوران قشنگ نامزدي بوديم و خيلي بهتر از اون اين بود كه از 2 ساعت قبلش هم با شريكت تنها باشي.رفتم سراغ كامپيوتر قصد داشتم حتي اگر شده اين زمان يك ساعت باشه ولي عاشقونه باشه.كامپيوتر روشن بود آهنگي رو آوردم كه اون دوست داشت آهنگ ابي ... مسعود عاشق ابي يه و وقتي مي خونه اونم همراهش شروع به خوندن مي كنه و من عاشق ِ اين خوندناشم... فقط نگاش مي كردم انقدر خوشحال و سر مست بودم كه خنده از رو لبام نمي افتاد.حتي خودمم از اينكه انقدر شادم از خودم تعجب مي كردم.محو نگاش،صداش و حركاتش بودم .دوست داشتم هيچوقت سال تحويل نشه تا براي هميشه فقط اون بخونه و منم نگاهش كنم.هرزگاهي سريعا در آغوش مي گرفتمش واقعا دوستش دارم انقدر كه اگه نباشه (زبونم لال بشه و اين اتفاق نيفته ) منم نيستم..

مسعود به اندازه اي كه من خوشحال بودم شايدم بيشتر از اون خوشحال بود من واقعا حسش مي كردم و از شاد بودن اون شادتر مي شدم.انگار خدا مي خواست كه اينطور بشه.هرچي آهنگ كه از قبل باهاش خاطره داشتيم و خودم دوست داشتم يا مسعود دوست داشت پشت سرهم گذاشتم و با همديگه از لحظه لحظه اش لذت مي برديم. يادم مي ياد با آهنگ حبيب (مثل نمازو روزه) ايستاديم و كمي يا حالت دنس با هم رقصيديم و من از خنده ريسه مي رفتم . داشتيم آهنگ ساسي مانكن گوش مي داديم كه ازم پرسيد : اهل كار بد كردن هستي ؟ بعد دستاشو به همون حالتي كه رپا مي رقصن تكون داد ، متوجه منظورش شدم و گفتم : اگه پا بده آره چرا كه نه بدم نمي ياد ، اين شد كه كمي ام با آهنگهاي ساسي مانكن اداي رپ ها رو در آورديم جالب بود.. ما غرق شده بوديم تو يادداشت خاطرات ، مي خواستيم تا جايي كه مي شه لحظات قبل از تحويل سال 89 ، يعني اولين سالي كه دركنار هم بوديم رو پر از خاطره هاي شيرين كنيم ، كه اينكارم كرديم.

مامان و بابا نيم ساعت مونده به تحويل سال رسيدن.همه كنار هم نشستيم و دعا كرديم و خوشحال بوديم و مي گفتيم مي خنديديم تا سال تحويل شد و دعاي سال تحويل .... يا مقلب القلوب والاب... دلم لرزيد و گفتم خدايا شكرت كه در كنارشم اوني كه زماني نمي دونستم كيه و حالا از همه كس برام عزيز تره. نه تنها حالا كه مي نويسم بلكه در تمام عمري كه قراره در كنار اون بگذره اين خاطرات رو فراموش نمي كنم چون بهترين خاطرات انسان مربوط به دوران نامزديه و راست مي گن كه : «  نامزدي بهترين زمان و شيرين ترين زمان براي با هم بودنه  »   

راستي شنيدين كه مي گن: هر كاري كه لحظات آخر تحويل سال مشغول اون باشي  تا آخر سال مشغول انجام دادن همون كاري؟ لحظات آخر تحويل سال فقط نگاهش كردم همين...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 16:9  توسط فرشته کوچولو  | 

بازم سلام ولی سلامی از جنس بهار

 

اول از همه سلام به عشقم مسعودم امیدم زندگیم از همینجا بهش می گم که خیلی دوستش دارم

و بعد سلام به دوستان خودم

نوروزتون مبارک هر لحظه و هر کلامتون نو باشه و بهاری آرزو دارم که همه به آرزوهاشون برسن همین امسال.دوست دارم دوباره تو سال جدید با کلامم این صفحه سفید رو سیاه کنم و بگم که چقدر عاشقم عاشق بهار عاشق عشق و عاشق هر چه نو شدنه...دلم بدجوری زده به سیم آخر دوست دارم اصلا زندگی رو از نو بسازم با دستای خودم و همراهی مسعودم...می خوام بگم حالا که سال جدید اومده بهونه ای باشه برای رسیدن به خوشبختب به امبد به وصال به دوستی به محبت به محبت به محبت...وقتی محبت کنیم مسلما محبت هم می بینیم...دنیا دو روزه این دو روزم روز به روزه که یه روزش ابتدای سال نو و سال تحویله و یه روزشم انتهای سال و دقایق قبل از سال تحویله البته این نظر شخصیه منه ها شاید شما نظرتون غیر از این باشه.

به قول سهراب: « چشمها را باید شست جور دیگر باید دید » من شستم با آب دل ... شما هم بشورید .

هیچوقت باسه نو شدن دیر نیست اینو یادتون نره حتی الان که حدود ۱۷ ۱۸ روز از نو شدن سال گذشته.

باسه سال نو حرفای زیادی دارم البته همشو فردا آپ می کنم ... فعلا ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 22:54  توسط فرشته کوچولو  | 

اینم داستان اولین خرید نوروزی دوران نامزدی

 

ازم پرسید: چی شد خرید عیدت تموم شد؟ چه کردی چی خریدی ؟

شنید: خرید ! خرید چی کشک چی !؟ بدون تو عزیزم چی می خریدم ؟ تو که نیومدی با هم بریم خرید!

گفت: واقعا ؟ نخریدی چرا مگه قرار نشد هر چیزی خواستی بری بخری ؟

شنید: آره ولی بدون تو نه ؟! کجا برم!

گفت: خوب تنها نمی تونستی بری ؟

شنید: ( ابروهامو انداختم بالا و با لبخند ملیحی گفتم )چرا می شد اگر تنها بودم تنها می رفتم ولی تو هستی چرا تنها. تا الان تنها بودم تنها هم می رفتم اما حالا یه شریک دارم...

( با یه لبخند شیرین و یه نگاه عمیق با شوکی که از حرفم خورده بود ) گفت: راست می گی ولی چرا زودتر نگفتی جیگر. همین فردا می ریم خوبه خانمم؟

شنید : رو چشمم می ریم...

فردا شد و ساعت ۱۱ بود که با یه آژانس رفتیم هفت حوض آخه اونجا مانتو و شلوارلی های خوبی داره.تا ساعت ۲ چرخیدیم و بدون اینکه زیاد معطل کنم خریدمو کردم و رفتیم که ناهار بخوریم...کلی مسافت رفتیم تا بالاخره رستوران تر و تمیزی گیرمون اومد.فوق العاده شلوغ بود کمی ایستادیم تا خلوت بشه و نشستیم. از اونجایی که خیلی شلوغ بود و صف کشیده بودن خورده نخورده بلند شدیم و یه آبم روش...

به اینکه چی بخرم و چه رنگی و چه شکلی ـ تنگ یا گشاد ُ سیاه یا سفید کاری نداشت خوشبختانه سلیقه اش هم بهم تحمیل نمی کرد فقط گاهی یه نظری می داد.

از خرید نوروز۸۹  اولین عید زندگی مشترک اونم توی دوران شیرینه نامزدی کلی خاطره نصیبمون شد با کلی تجربه ... تجربه های جالبی کسب کردم که بد نیست چند تاییش رو بگم :

* قبل از خرید تکلیفت رو با خودت روشن کن یعنی چی می خوای و چه شکلی ُ چون اگه غیر از این باشه آقایون تفلییا اذیت می شن.

** در حین خرید معطلش نکن فقط با یه لبخند اگه مورد رضایتت نبود سریع از مغازه بزن بیرون یا اصلا تو مغازه نرو.

*** البته سعی کن جایی مانتو بخری که اتاق پروش صفی باشه این بهترین راه برای معطل کردن شریکه زندگیته.

**** عمرا اینکه با کسی غیر از خودش بری خرید رو قبول کن.

***** خاطره ی این روز شیرین رو توی دفترچه ی خاطراتت بنویس و بعد ها از شیرینی ش لذت ببر.

 

خوش باشید پیشاپیش نوروز ۸۹ تون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1388ساعت 23:40  توسط فرشته کوچولو  | 

يك چيزي هست كه تا به حال راجع به اون صحبت نكردم ... لطفا اگه حوصله دارين اين مطلب رو تا آخر بخونيد...

قبل از اينكه مسعود به زندگي من بياد و خوشبختي رو از آن من كنه ، من آدم بدبختي نبودم همه چيز داشتم پدر ، مادر ، برادر و خواهراي بزرگتر از خودم ، يك خانواده بزرگ و پر جمعيت با كلي نوه و كوچولو موچولو... الانم اونها رو دارم ولي الان اون اميدي رو دارم كه اون موقع نداشتم ...

 قبل از مسعود چند نفري بودن كه به من علاقه داشتن هركدوم به شكلي جلو اومدن و خواسته شون رو گفتن و يه جورايي با خانواده اومدن و از من خواستگاري كردن ، ولي من سني نداشتم و درضمن قصد ازدواج هم نداشتم.وقتي 15 ساله بودم يكي از همين آقايون عاشق با پا پيش گذاشتنش  زندگيه منو ، آرامشه منو و عالم بچگيه منو داغون كرد ، خنده ها مو ازم گرفت ، باعث شد من خوشحالي هامو فراموش كنم و از درسم فاصله بگيرم ، درسمو ول نكردم ولي انقدر درگير ندونم كاريهاش شده بودم و از ترسم انقدر مواظب رفت و آمدام مي شدم كه كمتر به درس و مشقم مي رسيدم اين شد كه سال اول دبيرستان كه بايد تمام تلاشم رو براي درسهام مي كردم اونجور كه مي خواستم پيش نرفت و يه چيزايي خراب شد ، بد نشد ولي منو راضي نمي كرد... خلاصه اين آقا انقدر اومد و رفت و مخ من و خانواده ام رو خورد كه من از هر چي پسر و خواستگار و عشق و ... زده شدم.رابطه اي باهاش نداشتم ولي انقدر اين قضايا طولاني شد كه خانواده ام به من هم شك كردن كه نكنه من قول و قراري با اون گذاشتم ولي خوب خودم كه مي دونستم اينطور نبود و تو همه ي اون مدت همه حرفهاي اونها رو به جوون خريدم تا از شر اون به اصطلاح خواستگار خلاص بشم ولي جريان عشقش و علاقه اش به من تمومي نداشت تا اينكه بعد از گذشت چند سال (حدودا 5 سال) وقتي مسعود به خواستگاريم اومد با اينكه باز تصميم جدي براي ازدواج نداشتم با ديدن مسعود و مهرش كه به دلم افتاده بود به اين ازدواج رضايت كامل پيدا كردم. با اينكارم خانواده ام اتفاقات گذشته رو فراموش كردن و از اونجايي كه اون خواستگار سمج شماره همراه بابام رو داشت و چند ماه يكبار يه چرندياتي با اسمس مي گفت ، اينبار وقتي اسمس داده بود من باهاش تماس گرفتم وگفتم كه ازدواج كردم و راضي و خوشبختم و خيلي سنگين و رنگين ازش خواستم كه ديگه مزاحم پدر من نشه اونم بعد از اينكه با چند تا دري وري عقده اش رو خالي كرد خداحافظي كرد واين قائله به اينجا ختم به خير شد. ژ

الان كه به اون موقع فكر مي كنم مي بينم چه زمانهايي كه از شدت عذاب و سختي ِ عشق احمقا نه اون به اصطلاح خواستگار مرگ خودم رو از خدا مي خواستم و مطمئن بودم كه تنها  با مرگم  اين مشكلات تموم مي شه و حتما اون پسر دست از سرم بر مي داره و مي ره پي زندگيش. بارها و بارها خالصانه مرگم رو خواستم و واقعا تو اون شرايط مرگ براي من بهترين آرزو بود. شايد به نظر مسخره بياد ولي واقعا اون خواستگار با عشق يك طرفه خودش چند سال اول جووني من رو كشت و من خيلي مفت اين چند سال رو از دست دادم و هيچوقت اول خودمو و بعد اون پسر رو نمي بخشم، هيچوقت...

وقتي تو ي هر حرفم از خداي خودم براي آوردن مسعود به زندگيم تشكر مي كنم به خاطره اينه كه من اين خوشبختي رو بعد از كشيدن كلي سختي به دست آوردم و اينو يه معجزه مي دونم و مي خوام به خدا ثابت كنم كه لياقتش رو دارم ...

آدمها گاهي از مشكلات مي گذرن ، مي گذرن و فكر مي كنن چه خوب شد كه ازش رد شدن ولي حقيقت اينه كه اين يك طرف قضيه ست. بعضي از مشكلات انقدر بزرگ و عميق ند كه اثرشون براي هميشه رو زندگي انسان باقي مي مونه و اين چيز كمي نيست. و من مي خوام از اين اثرات درس بگيرم و تنها از اونها نگذرم ، مي خوام ياد بگيرم و ازش تجربه كسب كنم و يادم نره كه چي بود و چي شد و با اين انديشه ست كه مي گم خدايا شكرت ! شكرت نه فقط به خاطرشادي هاي الانم بلكه به خاطر مشكلات ديروزم كه هنوز از يادم نرفتن...

بعضي انسانها فقط نمي يان كه يا تو زندگيت  بمونن يا برن ، مي يان كه چيزي به ما ياد بدن !!! اينم نوع آموزشه ، تنها ما وظيفه داريم به مشكلات با ديدي مثبت نگاه كنيم...

اومدن مسعود و بودنش تو زندگي من با تموم خوبيهاش ، نتونست گذشته بد منو پاك كنه، چون گذشته هيچگاه پاك نمي شه ولي حداقل با بودنش اين شد كه من حدودا مدتهاست كه آرزوي مرگ نمي كنم چون كسي رو دارم كه به بودن وموندن در كنار اون افتخار مي كنم ، ديگه براي هميشه شادم يا حداقل سعي مي كنم شاديم رو حفظ كنم چون دليل محكمي براي شاد بودن دارم و اون عشقه ، عشق ... پاك ترين و زلال ترين احساس انساني و چيزي كه خدا به بنده هاش هديه داده .

بياييم هيچگاه هديه خداوند را رد نكنيم و آن را با دل و جان پذيرا باشيم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 15:55  توسط فرشته کوچولو  | 

روزهای شیرین تر از عسل

 

گاهی در زندگی من اتفاقاتی رخ می دن که دقیقا توی اون زمان و دقیقا در اون شرایط پیش بینی ش نکردم ولی خوب اونها رخ می دن و بعضی از اونها خوب هستن و بعضی دیگه بد و باز این منم که برداشتم ازشون اونها رو خوب یا بد می کنه ولی بعضی اتفاقات از اینها هم گذشته و "فوق العاده اند " اونقدر که آدم می خواد همیشه اتفاقاته پیش بینی نشده بیفته و کاش می شد همیشه اتفاقات به این شیرینی بودن ...

خوب وقتشه که از حاشیه بگذرم و برم سر اصل مطلب. مطلب اینجاست که ما یعنی من و مامانم و مسعود و مادر و پدر مسعود  روز پنج شنبه یعنی ۱۵ بهمن ماه به خرید سرویس طلا رفتیم و من هم به سلیقه ی خودم قشنگ ترین سرویس رو انتخاب کردم  ِ ولی خوب این اون اتفاق غیر منتظره نبود...

قضیه اینه که بعد از خرید سرویس مسعود اون شب خونه ما موند و اون شب رو با هم گذروندیم فردای اون روز یعنی جمعه قرار بود دو تا از خواهرام با خانواده شون و برادرم و زنداداشم برای شام بیان خونه ما ِ مسعودم موند و باز اون شب هم در کنار هم گذروندیم البته به خوشی ِخیلی خوشی چون یک ساعت اول رو کمی با هم گپ زدیم .

ازش پرسیدم : مسعود چقدر منو دوست داری ولی اون اولش خندید...انگار بهم برخورد ولی خوب هنوز جوابشو نداده بود. برگشت رو به من و بهم نگاهی کرد و گفت : مگه دوست داشتن اندازه داره ؟ گفتم خوب یعنی نمی تونی بگی که چه اندازه ای به هم علاقه داری ؟ دوست داشتن آدمها رو نمی شه توی یه محدوده ای مشخص کرد ؟ از جوابش جا خوردم . گفت : اگه بگم به اندازه ی کسی که قراره خانم خونم  ِمادر بچم و تموم زندگیم باشه ِ خوبه ؟ اصلا خوده تو بگو چقدر دوسم داری ؟ می تونی ؟ توی اون تاریکیه اتاق باز برق چشماش دیده می شد و من زول زده بودم تو چشماش ِ نمی دونم چرا ولی توی چشمام اشک حلقه زده بود ولی خوشحال بودم که می تونستم توی اون تاریکی پنهونش کنم.در جوابه سوالش بهش گفتم "خیلی " و اون گفت: خوب منم می تونم یه کلام بگم خیلی ولی خیلی گفتنم نمی تونه عمق علاقه ام رو بهت ثابت کنه. حیرت کردم  ِ مات و مبهوت بودم ولی جوابم رو گرفته بودم و از این بابت خیلی خوشحال شدم  ِ بعد از شنیدن جواب به شکلی آروم گرفتم و یواشی خوابم برد.

فرداش شنبه بود و صبح ساعتش رو برای ۶ و ربع تنظیم کرده بود که بیدار شد و دوباره خوابید وقتی ام دوباره ساعت ۶ و نیم بلند شود گفت دلش نمی یاد بره و دوست داره بیشتر کنارم بمونه.خلاصه شنبه  سر کار نرفت و با بهونه گیری خودشو خلاص کرد (و البته منو خوشحال). اون روز می خواستم برم خونه خواهرم ولی با بودن و موندن اون نتونستم برم زنگ زدم به خواهرم و برای فردا قرار گذاشتم آخه خواهرم آرایشگره می خواست تو سالن آرایشش چند تا مدل مو روی سرم امتحان کنه و منم یکی رو برای شب عروسی انتخاب کنم ولی اونروز رو پیش مسعود موندم و نرفتم.روز شنبه روز خوبی بود فرداش یعنی روز یکشنبه باز صبح دست دست کرد ِ نزدیک صد بار منو بیدار کرد ِ خودشم بیدار بود ولی باز دلش نمی خواست بره حسابی زده بود به بی خیالی و عشق بازی ... یکشنبه ام نرفت و بازخوش به حال من . دراز کشان کلی با هم حرف زدیم و باز با هم خوش بودیم . ساعت ۹ بود رفتم براش دو تا تخم مرغ شکستم و به همراه مخلفات و چای و شیر و غیره براش آوردم ِ با همدیگه لقمه کنان خوردیم و بعد از خوردن صبحانه در مورد خرید خونه و ماشین و عروسی و غیره یک ساعتی با هم حرف زدیم و منم سوالاتی که برام قبلا پیش اومده بود رو ازش پرسیدم و بعد از کلی شوخی بالاخره ساعت ۱۱ شد و تصمیم به رفتن گرفت ِ چند تا کار داشت که بیرون از خونه می خواست انجام بده که گفت چون سره کار نرفته بهترین موقعیته که بره سر اون کارها.ساعت ۱۱ اون رفت و منم نیم ساعت بعدش آژانس گرفتم و ساعت ۱۲ و نیم هم خونه ی خواهرم بودم و جریان دیر اومدنم رو براش تعریف کردم.

این سه روز لحظه لحظه اش شیرین بود و همه این شیرینی ها  رو مدیون خدای خودم هستم ...

                                                 خدا جون شکرت

این اتفافات ممکنه تو زندگی هر کدوم از آدمها رخ بده ولی بستگی به دید ما داره که چطور این اتفاقات رو برای خودمون شیرین و لذت بخش و یا تلخ و رنج آور کنیم .من که اولی رو انتخاب می کنم  ِ شما چطور؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 0:2  توسط فرشته کوچولو  | 

هدیه ولنتاین ؟!

 

کسایی که به وب من سر می زنن  با اخلاق من آشنا هستن...

می دونید که من طبق معمول همیشه برای کاری که می خوام بکنم یا چیزی که باید بخرم نظر شما دوستان هم می پرسم... با این تفاسیر اگه شما یه نامزد ۲۹ ساله باحال و عزیز داشتید برای ولنتاین چی براش می خریدید؟؟؟ البته من در حال حاضر می تونم قبل از اینکه نظرات شما رو بشنوم ، نظر خودمو بگم ... من نظرم اینه که ست کمربند و کیف پول و ... بخرم ، به نظرم چیزه شیکیه، نظر شما چیه؟

هر کسی که این متن رو می خونه لطفا نظر بده...

با تشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 19:32  توسط فرشته کوچولو  | 

دوباره سلام

کاشکی همیشه زندگی به همین قشنگی باشه ، و اگر هست تا ابد همینطور باقی بمونه...

سلام به شما

نمی دونم کدومتون دانشجویید و در حال تحصیل و ... تا ازتاریخ امتحانات مطلع باشید و بدونید که دلیل نبودنم تو این مدت چی بوده . تنها یه دلیل ، اونم امتحاناته پایان ترم ِ ترم آخر . واقعا که عذاب بود ولی خداروشکر گذشت.

من که این ترم کولاک کردم یعنی شما هم جای من بودید با وجود یه نامزد در کنارتون ، حتما کولاک می کردید و تموم خوندنی هاتون رو می زاشتید برای شب امتحان تا دیگه شب امتحان فرصت سر خاروندن هم نداشته باشید.این دقیقا همون کاری بود که من کردم تا قبل از فرجه امتحانها اصلا بی خیال درس و ترم آخر و دانشگاه و ... شدم تا حدی که فقط یک بار لای کتاب رو باز کرده بودم ، اونم شب امتحان میان ترم. شب همون روزی که سخت ترین امتحان ( در حد تیم ملی ) داشتم نامزدم با وجود اینکه قبلا با هزار خجالت و شرمندگی بهش گفته بودم که زمان امتحانات به دیدنم نیاد ولی باز با روی باز زنگ زد و گفت  از اونجایی که دل خیلی کوچولویی داره ، صبرش طاق شده و می خواد بیاد فرشته خانمش رو ببینه، منم بدتر از اون اصلا دل تو دلم نیست که بخواد بزرگ باشه یا کوچیک ، انگار دنبال بهونه ای بودم  تا - حتی تو گیر و دار درس و امتحان هم  - ببینمش و فردای اون روز خلاصه یه جوری اون امتحانم رو دادم ( البته هنوز نمره اش نیومده ، معلوم نیست که چه گلی کاشتم ؟!)

مَخلص کلام اگه یه " خسته نباشید " بهم بگید ایول دارید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 19:12  توسط فرشته کوچولو  | 

شب به باد ماندنی

           

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

جمعه ای که گذشت یعنی ۱۱دی ماه خونه ی مادر شوهرم رفتم البته با کلی حرص و جوش خوردن هاش که بماند . به همراه بابا و مامان رفتم تا سوغاتی هاشون رو بدن ، سوغاتی هایی که از کربلا برای اونها آورده بودن. سوغاتی ها رو جدا جدا کادو کردم وگذاشتم تو مشماهای جدا و یه اسباب بازی کوچولوهم برای آیلین برادر زاده ی مسعودجون خریدم و کادو کردم ، آخه آیلین با اونها زندگی می کنه 4 سالشم بیشتر نیست خیلی خوردنیه. گفته بودم ساعت 4 و نیم 5 خونتونم 6 بود که رسیدیم اونجا. آیلین خوشگله در رو باز کرد و با لهن با نمکش گفت سلام "سنمو" ، زبونش نمی چرخه به جای زنمو می گه سنمو. اون شب یه سارافن صورتی مشکی داشتم که با یه شلوار مشکی و شال صورتی نازی پوشیدم به نظرم مسعود خوشش می یومد.وقتی رسیدیم طبق معمول مامان جون شام رو ردیف کرده و آماده بود و با خیال راحت نشست.اصلا هم نمی ذاشت  من دست به سیاه و سفید بزنم می گفت برو پیش نامزدت بشین هر وقت مهمون زیاد بود کمکم کن.کلی با آیلین بازی کردم منو می برد تو اتاقش می گفت من یه مشکلی دارم ، بیا بریم تو اتاق با هم حرف بزنیم وقتی ام که نمی یومدم بی خودی یه چیزی رو بهونه می کرد که بیام بهش بدم وقتی می رفتم تو اتاق در رو روی من می بست بعد می گفت حالا بشین با هم حرف خصوصی بزنیم. وقتی ام که با مادر شوهرم یا مسعود حرف می زدم می یومد جلوی من می گفت می خوام باهات حرف بزنم ، اینطوری می کرد تا کسی با من صحبت نکنه می گفت تو دوست منی باید با من حرف خصوصی بزنی تا یه چیزی ام بهش می گفتی یا باهاش زیادی بازی می کردی با زبون شیرین خودش می گفت "دیگه داری شورشو در می یارییا..." کلی اونشب کیف کرد همه رو مشغول خودش کرده بود اون اسباب بازی هم که بهش داده بودم باطری انداخته بود هی روشنش می کرد و باهاش بازی می کرد.پدر شوهر خیلی خوبی دارم خیلی مهربون و ماهه ، آمار دقیق ساعت رفت و برگشت دانشگاهم رو بهش گفتم یعنی هی می پرسید منم جواب می دادم آخرشم برگشت گفت خوب از فردا هر ساعتی کلاسات تموم می شه بهم زنگ بزن من می یام دنبالت ، دیگه از این به بعد هوا سرده خودت بخوای بیای سختت می شه. گفتم اگه می دونستم برای این دارید سوال می کنید جواب نمی دادم راضی به زحمتتون نیستم بعدشم دیگه کلاسام تموم شده بود نیازی نبود به زحمت بندازمش. مسعودم که از ساعت اول تا اون آخر شب که خداحافظی کردیم فقط زول می زد تو صورتم و نگاهم می کرد و تا سرمو بر می گردوندم نگاهش کنم بهم لبخند می زد و "منو دیوونه ی خودش می کرد".اونشب فقط یه یک ربعی تو اتاق تنها شدیم اصلا خونه خودشون روش نمی شه که بیاد تو اتاق و با هم "تنها" باشیم.خلاصه شب فوق العاده ای بود مخصوصا با حضورشیرین آیلین خوشگله.

همونطور که فکر می کردم ، فردا صبحش عشق من SMS  داد و گفت که رنگ صورتی خیلی بهت می یاد.اول از همه اینکه احساسش رو بهم گفت برام خیلی ارزش داشت و بعدشم خوشحال شدم که خوشش اومده بود چون من هر کاری که می خوام بکنم خواست و علاقه ی اون هم در نظر می گیرم و وقتی اون بپسنده منم خوشحال می شم و سعی می کنم همیشه کاری رو انجام بدم که اون دوست داشته باشه و لباسهایی بپوشم و رنگهایی رو استفاده کنم که بیشتر از بیشتر دوستم داشته باشه.خلاصه باید دیوونه ش کنم دیگه...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 13:37  توسط فرشته کوچولو  | 

عاشق شدم خدایا

 

خدا جونم سلام ، اومدم عرض ادب کنم و سپاسم رو به جا بیاورم. خدایا چه کردی ؟ چه دادی ؟ و من چگونه جبران بزرگیت را  کنم ؟ با عشقی که به من دادی خدایا چگونه خویش را به تو رسانم. منی که در لحظه لحظه ی با عشق  بودنم به تمام رویاهایم نزدیکم و ثانیه به ثانیه شکل گرفتن آنها را احساس می کنم.چه زمانهایی را با فکر به این رویاهایم گذراندم و چه زمانهایی را از ناامیدیی ِ برآورده شدن آنها آه کشیدم و حال چه زیبا رویاهایم مرا در آغوش خود گرفته اند و من هر روز و هر لحظه و هر ثانیه شکوفا تر می شوم و اینها همه از لطف توست و من تا آخرعمر شکر گذار خدایی عاشقانه تو هستم. خدایا در این روشنایی عشق زمینی خویش که ابدی خواهد شد چشمم به نور عشق تو روشن تر می شود و تو را بهتر و واضح تر درک می کنم  پس ...

خدایا حالا که عاشق شدم ، عشق منو نگه دار نذار تنها بمونم . بی تو و بی عشق ،  نمی تونم خدایا نمی تونم....

 عمر ما خدایا چقدره ؟ کوتاهه ؟ بلنده ؟چقدره ؟ مگه نه که از عمر گل کمتره ؟ درسته خدایا ؟ یا حداقل من اینطور فکر  می کنم؟ خدا جون می دونم که می دونی عمر مفید ما آدمها از عمر گل کمتره، به خدا کمتره ، پس تو این عمر کوتاه عشق رو به ما نشون بده بزار توی همین کوتاهییا در عشق غرق بشیم. نه عشق های ناپاک و نالایق این زمونهای دشوار و سخت دنیوی ؛ منظورم اون عشقهای ناب خداییه خودته ... پس دستای ما رو بگیرو خودت ما رو بدرقه ی این راه قشنگ بکن. " آمین "  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 12:32  توسط فرشته کوچولو  |